X
تبلیغات
بازآفرینی
بازآفرینی
چند قدم مانده به آپریل

بهارِ نشاط انگیز و حس کردنی

همراه با «حکمت شادان» و «حافظ » با عظمت

در صحرا: کم کم علوفه زیر برف را می خواهند گوسفندان چابُک و مدام این ور و اون ور پَرِ  مازَنی از زیر برف ها به بیرون بکشند، نگاه پُر از التماس گوسفندان به چوپان و نواختن و نواختن و نواختن نِی...نگاه خِنگِ گوسفند به چشمان سبزِ علوفه

درخانه: صبح هایی که از خواب بلند می شوی و اولین چیزی که می شنوی نه صدای هیاهووار پیچیده در آشپزخانه اعضای خانواده که خوش تر ا ز آن صدای آبی صبح است  که دیر بپایی از دست دادنی ست.

در دانشگاه: پرندگان آسوده در حیاط می نشینند، به پیوند خود با انسان می اندیشند و آنها هزاز سوال دارند... از غیبت یا حضور . از بودن انسان یا نبودن؟ با اندیشه های کوچک خاکستری اشان مدام سوال می کنند...

دوستان دربند: رویای حضورِ رنگین در سفره هفت سین ...کم رنگ و کم رنگ... اما بودنی و دیدنی و شنیدنی و حس کردنی چون زیلا بنی یعقوب.



نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 توسط شهاب تقی پور | لينك ثابت |

از خودبیگانگی هگلی از خودبیگانگی ما از ژیژک

کیانوش دل زنده
slavoj-zizek-alain-badiou-kiosque.jpg

تصویر: آلن بدیو و ژیژک 
فلسفه خوانی ایرانی سال هاست که با مُدها دست به گریبان است،  فیلسوف ها می آیند و می روند بی آنکه پیوند انضمامی با شرایط این جغرافیایِ فکری پیدا کنند، و آنقدر جغرافیایِ خوانش ما از فُلاسفه سلیقه ای و زودگذر است که فیلسوفی چون ژیژک،  که در قید حیات است، این روزها   قدیمی پنداشته می شود. علت  های بسیاری می توان در این باره آورد 1- داشتن نگاه سلیقه ی به متفکران به جای پرداخت به سیر تفکر 2- بهره برداری از صفت نو بودن برای پنهان داشتن بی سوادی و کهولت توانایمان در تعمق  3-  خوانش سیاسی از رهیافت فلسفه ی  برای رسیدن به رهایی به جای خوانش فلسفه سیاسی برای فلسفه سیاسی  4- جو پذیری و بازاری کردن فلسفه به عنوان ره آورد پُز های روشنفکری و هزاران دلیل دیگر که شرایط فعلی را نه پیش بلکه در پس عقب تر می برد.

...

مارکس
مارکس متفکری است که بحث از خودبیگانگی هگل را در تمامی مباحث خود دنبال کرده است. در لوئی بناپارت از منظر سیاسی و کاپیتال از منظر اقتصادی. ضمن آن که او هم مانند هگل به دیگری معتقد بود و از همین رو است که پرولتاریا در مقابل بورژوازیی قرار می دهد. او هم به مانند هگل معتقد است جهان نمادین، یا همان آگاهی کاذب، ایدئولوژی طبقه مسلط است که موجبات استمرار استثمار تود ها را فراهم می آورد. « به گمان مارکس ما به ضرورت خلق می کنیم. او عنوان هوموفابر (انسان سازنده ) را بر هومو ساپینز (انسان داننده ) ترجیح می داد زیرا دانستن ما وابسته به فعالیتمان است. به عقیده مارکس ما تا حدود زیادی همان چیزی هستیم که می سازیم. او در تضاد با هگل مطرح می کند این آگاهی انسان نیست که هستی اجتماعی آنها را تعیین می کند، بلکه به عکس، این هستی اجتماعی آنها است که آگاهی شان را تعیین می کند. مارکس بخش عمده سال های خود را به توصیف ساختار سرمایه داری با همه تضاد های دورنی آن (خاطرات دیالکتیک هگلی) پرداخت. تاکید سرمایه داری بر رقابت، به عکس خود، یعنی انحصار منجر خواهد شد ؛ پیامد این وضع، سقوط شماری از اعضای پیشین نخبگان اقتصادی به مرتبه تهیدستان خواهد بود ؛ نیاز دایم سرمایه داری به منابع تازه موادخام، نیروی کار ارزان و محل ریختن زباله های تولیداتش، به جنگ امپریالیستی در میان دولت های سرمایه درای منجر خواهد شد ؛ نیاز سرمایه داری به حل بیکاری، باعث تزریق پول بیشتر در نظام و بروز تورم خواهد شد، و نیاز به حل مساله تورم باعث افزایش بی کاری خواهد شد. » (پامر، 1388: 316 -330 )
غایت ژیژک هم به همین نحو است. و غایت او مارکس است. مارکس از خودبیگانگی و ایدئولوژی، مارکس محبوب ژیژک است. در واقع مارکس در تفکر ژیژک یعنی هستی شناختی،  یعنی سیاست،  یعنی دغدغه، یعنی ضدیت با سرمایه داری. مارکس در تفکر ژیژک یک متفکر ارتدوکس صرفا اقتصادی نیست، همانگونه که هگل در تفکر مارکس نداشت. بلکه ژیژک نگاهی اپستمولوژیک به مارکس دارد. و شاید ژیژک آمده است برداشت انتولوژیک و انگلسی لنین از مارکس را تغییر دهد. و بدین نحو است که او راه رهایی خود را در تئوری تکرار لنین می جوید. یک لنین اخلاقی که در عین حال هم منتقد کمونیسم قرن بیستم هم هست این بار در قامت ژیژک حلول کرده است. ژیژک به دنبال مسائل اقتصادی ارتدوکس در مارکس نیست. او نگاهی روان کاوانه از مارکس را پی می گیرد. و بدین نحو است که ژیژک  به چپ های معاصر می تازد که با ریاکاری صرفا امر محالی را جستجو می کنند.  در واقع  ژیژک با اعلام اینکه بدون شرمندگی مارکسیست است، اعتقاد راسخ خود را به حقیقت و ارزش نهفته در انتقاد مارکس از سرمایه داری، و به ایمان به امکان شیوه ای بهتر، شیوه ای بدیل، برای سازمان دهی جامعه، می پذیرد. در واقع، منصفانه اگر ژیژک تفسیر خود از دیالکتیک هگل را به عنوان ابزاری برای، مثلا توضیح نحوه کار اید ئولوژی به کار می گیرد. «  انتقاد مارکس از سرمایه داری دقیقا دلیلی است بر اینکه ژیژک اصلا چرا می نویسد ؟  بنابراین تاثیر مارکس را می توان به صورت انگیزه برای گونه ای خاص از تفکر در آثار ژیژک می توان یافت. این نوع تفکر که گاهی پراکسیس خوانده می شود، صرفا به دنبال طبقه بندی یا منعکس کردن تجربه نیست، بلکه بیشتر به دنبال تغییر است. این کار ممکن است پروژه جاه طلبانه ای بنماید که برای بسط آن باید یک چندین کتاب نوشته شود، اما میدان نبرد ژیژک قلمرو ایده ها و فرهنگ یا روبنا، است. از نظر مارکسیست ها، کل هدف روبنا –که شامل خانواده، نظام آموزش، حکومت، ورزش و هنرهاست –عبارت است از تضمین بازتولید شیوه موجود سازمان دهی اقتصادی –چیزی که مارکس زیربنا می نامید، که در اینجا سرمایه داری است. (مایرس، 1385: 30-31)
برداشتی ژیژک از مارکس دارد، برداشتی اپیستمولوژیک است بدین نحو «  راهگشا است که بدانیم برداشت ژیژک از اقتصاد برداشتی لوکاچی و فرانکفورتی دارد با وجود اینکه به مارکسیسم غربی به شدت نقد دارد معترف است که برداشت این متفکران بهترین و راهگشا ترین ایده است. به زبان خود او: این ایده می گوید اقتصاد صرفا حوزه ای در میان حوزه های اجتماعی نیست. بینش اساسی نقد مارکسیستی اقتصاد سیاسی –بت وارگی کالایی و از این دست –این است که اقتصاد شان اجتماعی استعلایی دارد. اقتصاد ماتریسی مولد برای پدیده هایی فراهم می آورد که در نگاه اول هیچ ربطی به اقتصاد ندارد. برای مثال، می توانیم از شی وارگی یا کالایی شدن فرهنگ سیاست حرف بزنیم. اقتصاد سرمایه دارانه در سطح فرم، دامنه ای جهان شمول دارد. بنابرین ساختار یافتن جهانی ساحت آنچه در اقتصاد سرمایه دارانه ادامه می یابد برای من جالب است. این فقط حوزه ای در میان حوزه های دیگر نیست. او دلیل خود را با پسامدرن ها در همین نکته جستجو می کند : جنسیت، مبارزه ی قومی، هر چیز دیگر، و بعد طبقه. طبقه تنها یکی از اعضای این مجموعه نیست. ما برای طبقه، البته مبارزه ی اقتصادی ضد سرمایه دارانه را می خوانیم. (دالی، 1387: 198 )
با استمداد از دو واژه کلیدی در افکار مارکس می توان مارکس را در افکار  ژیژک،  که به قول مایرس سیاست اش از برای مارکس آمده است  بازشناسی کرد. این دو واژه عبارتند از:  بت وارگی – ایدئولوژی.
 پس از طرح کلی از این دو واژه کلیدی،  تلقی ژیژک را در استفاده مکرر از این دو واژه تبیین می کنیم.  اگرچه طرح مباحث  این چنینی در فراخور این سطور نمی گنجد، ولیکن طرح آن در حد بضاعا گریز ناپذیر است از این رو که تقدیر آدمیان ایجاب می کند پرسش های از خود بپرسد که توان پاسخ گویی به آن را ندارند.
بت وارگی کالایی:
مارکس در کتاب سرمایه بت وارگی را اینگونه روایت می کند:«کالا در نگاه نخست چیزی بدیهی و پیش پا افتاده به نظر می رسد. اما تحلیل ان نشان می دهد که چیزی است بسیار پیچیده و تو در تو، سرشار از ظرایف متافیزیکی و قلمبه بافی های پر مدعای هستی شناسانه . تا آن جایی که کالا ارزش مصرفی است، هیچ چیز اسرار آمیزی در آن نیست، خواه  آن را از این نظر  ملاحظه کنیم که به واسطه ی ویژگی هایش نیازهای انسانی را برآورده می کند و خواه از این نظرکه این ویژگی ها محصول کار انسانی است. بنابرین سرشت راز آمیز کالا از ارزش مصرفی آن سرچشمه نمی گیرد. از محتوای تعینات ارزش هم ناشی نمی شود. زیرا در وهله نخست، هر قدر هم انواع مفید کارها یا فعالیت مولد تنوع داشته باشند، این حقیقتی فیزیولوژیک است که آن کارکردهای سازواره ی انسان اند در وهله دوم آنجا که مسئله به مبنای تعیین مقدار ارزش مربوط می شود، یعنی مقدار زمانی که صرف نیروی بدنی یا کمیت کار می شود، تمایز قایل شدن بین این کمیت (از یک سو ) و کیفیت کار (از سوی دیگر ) حتی به نحو آشکار تری ممکن است. راز رمز شکل کالا صرفا در این امر نهفته است که این شکل کالا صرفا در این امر نهفته است که این شکل سرشت اجتماعی کار انسان را در چشم او همچون شی ء  وار خود این محصولات همچون اجتماعیات یافتن ویژگی طبیعی چیزها نمایان می سازد و از همین رو رابطه اجتماعی تولید کنندگان را با کل کار به صورت رابطه اجتماعی بی اشیاء که خارج از انسان وجود دارد، در نظر او جلوه می دهد. از این راه بده بستان است که محصولات کار به کالا یه چیزی محسوس اما فراسوی حواس یا به چیزی اجتماعیش تبدیل می شود. تنها رابطه اجتماعی خود انسان هاست که در اینجا و نزد آنان شکل شبح وار رابطه اشیاء را به خود گرفته است. بنابراین برای یافتن همانندی ها یا تمثیلی از این دست باید گریزی به وادی مه آلود مذهب بزنیم. آنجا آفریده های سر انسان همچون پیکره های قائم به ذات نمودار می شوند که گویی حیاتی از آن خویش دارند و با یکدیگر و با انسان ها در رابطه اند. چنین اند محصولات دست انسان ها در جهان کالا. من این را بت وارگی می نامم، سرشتی که به محض تولید محصولات کار به مثابه کالا، خود را به آن می چسباند و بنابرین از تولید کالایی جدایی ناپذیر است. » (مارکس، 1386: 100-102) به عبارتی مارکس  به روایت کولاکفسکی می خواهد بگوید: « انتقال بازار در روابط اجتماعی، و ارزش مادی بخشی موجب از خود بیگانگی می شود در واقع می خواهد بگوید ما با این کار به عنوان مثال وقتی انسان جنسی را با پول مبادله می کند در واقع روح انسانی یا همان فراینده کارش را به ابژه انتقال می دهد و بدین نحو موجب این می شود که کالا از فرد بیگانه گشته  و برای خود به تنهایی دارای شخصیت گردد  و بر این حسب است که فرد از کالای دست خودش شکست می خورد و قربانی شی ء انگاری ای می شود که برای روابط اجتماعی واقعیتی عینی قائل است و به تعبیر کولاکفسکی بت وارگی کالایی بدین معنی است که انسان نتواند فراورده های کار خود را آن چنان که هست –یعنی به عنوان فراورده های کار خود –درک کند و ناخواسته به جای اعمال قدرت انسانی مطیع آن گردد (کولاکفسکی، 1385: 328 )
ژیژک از خودبیگانگی و هم اید ئولوژی را از مارکس به ارث می برد و در واقع با  به روز رسانی آن سعی می کند، در یک عصر پساایدئولوژیکی که سوژه دکارتی با انتقادات پسامدرنیته زیر آبش زده شده است و هیچ حقیقتی مفروض فرض نمی شود و هم چنین ناخوداگاه آدمی به صورت ناخوداگاه آنها را در همان ناخوداگاه آدمی انباشت می کند، بدون اینکه بخواهد از آن رونمایی کند، ژیژک این مطلوب سازی و یا همان به روز رسانی را با استمداد از واژگان لاکانی و با یک منطق هگلی انجام می دهد، بهترین کتاب در این زمینه عینیت ایدئولوژی است که به تازگی علی بهروزی آن را ترجمه کرده است کتابی که لاکلائو ان را شاهکار می داند و گلین دالی آن را در زمره کتاب های کلاسیک، کتابی که بسیاری از متفکران علت شهرت  ژیژک را بدان منتصب می دانند.
ژیژک در کتاب عینیت ایدئولوژی  فتیش انگاری کالا را ((یک نسبت معین اجتماعی میان انسانها، که در چشم انها، شکل موهوم نسبتی میان اشیا ء را به خود می گیرد ))( مارکس، 1386: 125)ارزش یک کالای معین، فعلیت مظهری است از یک شبکه مناسبات اجتماعی  در بین فرآوردگان انوع کالا ها، صورت خاصه ((شبه طبیعی ))چیزی دیگر ((کالا، پول )) را می گیرد و بدین ترتیب، می گوییم که ارزش فلان کالا برابر است با چنین و چنان مبلغ پول. (ژیژک، عینیت ایدولوژی، 1389: 65 ) تا اینجا ژیژک همان گفتمان ما را در بالا تکرار می کند ولی به یکباره با طرح مدعایی از دل این نظر از سایر راویان مارکس فاصله می گیرد، وی می گوید: « مختصه ماهوی فیتش انگاری کالا همان جانشینی مشهور اشیاء به جای آادمها نیست ((نسبتی میان انسانها شکل رابطه ای میان اشیاء را به خود می گیرد )) این مختصه در واقع یک جور دُشناخت است. یک جور خلط کردن نسبتی معین در درون یک شبکه ساختاری با یکی از عناصر آن شبکه ؛ آنچه در واقع معلول ساختاری شبکه متاسبات بین عناصر است به صورت خاصیت بلاواسطه یکی از عناصر نمودار می شود، انچنان که گویی این خاصیت در خارج از نسبتش با عناصر دیگر باز هم وجود دارد. » (همان )
مارکس این نکته را به صراحت در ارتباط با شکل ساده ((بروزِ ارزش ))متذکر می شود. کالای( الف )تنها در صورتی می تواند ارزش خود را بروز دهد که خود را به یک کالای دیگر کالای( ب )، منتسب گرداند. و بدین ترتیب کالای اخیر تبدیل می شود به هم ارز کالای الف: در مناسبه ارزش، صورت طبیعی کالای ب  (ارزش استفاده ی آن، خواص محسوس و بداشته آن ) نقش صورت ارزشی کالای (الف) را بازی می کند ؛ به عبارت دیگر، جسم ب تبدیل می شود به این  ارزش برای الف. هر خویشتن انسانی تنها با بازتاب یافتن در انسان دیگر –یعنی از آن حیث که این انسان دیگر انگاره و خیالی از وحدت او را ارائه می کند –می تواند به خود هویتی دست یابد: بدین ترتیب ((هویت )) و ((غیریت )) دقیقا لازم و ملزومند. ان کالای دیگر (ب )تنها به شرطی هم ارز خواهد بود که الف به عنوان صورت ظاهری ارزش ب با آن مناسبه داشته باشد، یعنی کالای ب تنها در محدوده این مناسبه ممکن است هم ارز شمرده شود، اما این ظاهر فتیش انگاری در همینجا نهفته است.مصداق این گفتار را می توان در مثال هگلی یافت ((شاه بودن )) معلولی است از شبکه مناسبات اجتماعی میان یک ((َاه )) و اتباع او ؛ اما-و دشناخت فتیش انگارانه در همین جاست –از نظر شرکت کنندگان د این علقه اجتماعی، این نسبت به شکلی وارونهِ تاب ظاهر می شود: آنها می اندیشند اتباعی هستند که احترامات ملوکانه را نسبت به شاه مرعی می داند زیرا که شاه پیشاپیش و فی نفسه، و در خارج از مناسبه با اتباعش، شاه است ؛ انگار که تعین ((شاه بودن )) خاصه طبیعی شخص شاه باشد. ابلهی فکر می کند شاه است ابله تر از شاهی نیست که خودش را حقیقتا شاه می داند (یعنی خود را بلاواسطه با عنوان (شاهی) یکی می انگارد.
اما این نوع اول فتیش انگاری است جوامعی  که فتیش انگاری کالا حاکم است، و رابطه انسانها کاملا فتیش زده شده اند و نوع دیگر آن که با ان همقران نیست، جوامعی است که در آن فتیش انگاری کالا در جوامع سرمایه داری مناسبات میان انسانها مسلما فتیش وار نیست ؛ آنچه در اینجا با آن روبرو هستیم مناسبات فی مابین اشخاصی ((آزاد)) است که هرکدام نفع نفسانی خود را دنبال می کنند. فتیش انگای در ((مناسبات فی مابین انسانها )) قرار دارد –یعنی جوامع ماقبل سرمایه داری –فتیش انگاری کالا هنوز توسعه نیافته است، زیرا تولید طبیعی غالب است نه فراوری برای بازار. چیزی که به تعبیر هگلی آن ژیژک مناسبات سیادت و اطاعت می نامد، یعنی، دقیقا همان رابطه آقایی و بندگی در مفهوم هگلی. ((مناسبات اجتماعی فی مابین افراد، به جای اینکه به صورت مناسبات متقابل خودشان ظاهر شوند، در تحت شکل مناسبات اجتماعی فی مابین اشیاء مستتر می شوند ))-در واقع، این تعریفی است دقیق از عارضه هیستریک، از ((هیستری تبدیلی )) مختص سرمایه داری. (ژیژک، عینیت ایدئولوژی، 1389:  65-69 )
ایدئولوژی:
مارکس مقوله اید ئولوژی را در انتقادهای خودش به ایدئالیسم آلمانی و دو متفکر شاخص هگل در مقدمه نقد فلسفه حق هگل و همچنین تزهای فویر باخ به کار برد وی بر این باور بود که از اسمان باید به زمین امد و این توهم کاذب را از بین برد که سوژه مقدم است،  بلکه این ابژه است که تععین کننده است این خانواده زمینی است که اگر اصلاح شود خانواده مقدس هم به طریقی از اولی درست می شود. در واقع او می گفت هگل اشتباه می کند آگاهی هستی بخش و تعیین کننده نیست بلکه این هستی و زندگی عینی انسان هاست که آگاهی و اشکال مختلف را ایجاد می کند. در واقع می توان این گونه گفت خودبیگانگی و بت وارگی مقدم است بر اید ئولوژی این از خودبیگانی و بت وارگی است که اگاهی کاذب  (اید ئولوژی ) را به وجود می آورد  نه اید ئولوژی بت وارگی و از خودبیگانی، اگرچه ان را استمرار می بخشد ولی ایجاد کننده آن نیست. به نحوی که
« بیگانگی به عنوان وضعیتی عینی، آگاهی کاذب را پدید می آورد و به همین علت رفع بیگانگی، به مفهوم از بین بردن آگاهی کاذب نیست. به صورت کلی مارکس دو نقد بر مکتب ایده ئالیسم وارد می نماید. اولین نقد این است که ایده آلیست ها هر گونه شرح ماتریالیستی از ایده های فلسفی خویش را انکار می کنند و دوم اینکه ایده الیست ها معتقدند که تغییر اجتماعی صرفا می تواند با واژگونی آگاهی مردم، بدون در نظر گرفتن شرایط مادی پدید می آید. »  (و.وود، 1387: 237)
در واقع اکثریت غریب به اتفاق متفکران اید ئولوژی را در تفکر مارکس وارونه سازی و آگاهی کاذب قلمداد می کنند. به نحوی که ایدئولوژی به عنوان روبنا شرایط بت وارگی و بیگانگی را در جامعه مدرن پنهان می کند و جامعه را به شکل وراونه نشان می دهد. همان برداشت اپستمولوژیکی که فاصله ژیژک را با چپ های ارتدوکس در تقریر مارکس فاصله گذاری می کند.  درواقع، ژیژک، همانطور که در قسمت بت وارگی ذکرش آمده است  تلقی خاص خود را  از مفاهیم مارکسیستی دارد وی معتقد است این برداشت که اید ئولوژی یعنی اگاهی کاذب تلقی نادرست و از مد افتاده است. در این باره وی اظهار می کند: مقدماتی ترین تعریف از اید ئولوژی احتمالا این گفته مارکس است در سرمایه است «  wissen das nicht aber sie tune s sie )) )) –((نمی دانند چیست، اما انجامش می دهند )) مفهوم اید ئولوژی فی نفسه مستلزم نوعی ساده لوحی اساسی و استوارنده است، بدین معنی که اید ئولوژی در مورد پیش فرضهای وجودی و شرایط(( فعلی )) خود دچار دشناخت است، و فاصله و تباعدی را میان به اصطلاح واقعیت اجتماعی و وانموده تحریف شده ما (یعنی آگاهی کاذب ما ) از آن برقرار می دارد و به همین دلیل است که این آگاهی ساده لوحانه )) را می توان مورد بررسی انتقادی موسوم به ((نقد اید ئولوژی قرار داد.در واقع، مسئله اصلی دیدن این نکته است که اصولا ((واقعیت )) نمی تواند بدون این به اصطلاح فریفتاری ایدئولوژیک خود را باز فرآورده سازد. نقاب ایدئولوژیک تنها وضع واقعی امور را پنهان نمی کند بلکه این تحریف در ذات امور کتابت شده است. بدین جهت است که باید استعاره های ساده انگاری را که حاکی از نقاب برداشتن و پس زدن به اصطلاح پرده هایی هستند که واقعیت برهنه را مستور می کنند،خلاصه آنکه  روان کاوی، اگر به هر حال قرار باشد ژست نقاب برگرفتن را بگیرد، کارش را با این لطیفه مشهور آلفونس آله، که لاکان نقل می کند، نزدیکی بیشتری دارد: یک نفر اشاره ای می کند به یک زن، وحشت زده فریاد می زند که ((نگاه کنید چه افتضاحی، زنک زیر لباس هایش لخت لخت است.(ژیژک، عینیت ایدئولوژی، 1389: 72-73) اما ژیژک سوال می کند با گذار از این مفاهیم کلاسیک اید ئولوژی به مثابه آگاهی ساده لوحانه هنوز در جهان امروزی صادق است ؟ نقد سنتی اید ئولوژی در مقابل این عقل کلبی مسلکی کارساز نیست.  او پاسخ می دهد  « پس آیا چاره ای جز پذیرش این امر نداریم که ما، همزمان با سلطه عقل کلبی، در جهانی به اصطلاح ((فرا ایدئولوژیک )) قرار گرفته ایم ؟ حتی آدرنو هم به این نتیجه رسید، ایدئولوژی دروغ خشک و خالی نیست بلکه دروغی است که مدعی راست گرفته شدن است. اما ایدئولوژی تمامیت خواه دیگر چنین ادعا و تظاهری ندارد، دیگر حتی واضعان این اید ئولوژی هم نمی خواهند که کسی آنها را جدی بگیرد –ایدئولوژی تمامیت خواه صرفا ابزاری است خارجی در جهت اهداف سودجویانه، حکومت این اید ئولوژی نه ناشی از حقانیت آن بلکه مدیون سودجویی و خشونتی غیر ایدئولوژیک است. »(همان:75 ) پس به زبان خیلی ساده آنگونه که مایرس به زبان ساده ژیژک را روایت می کند :  « این تعاریف غلط است که ما نمی دانیم که با رفت امد هر روزه ی خود به دانشگاه به گونه ای بر می آییم که (در مقام کارگر، مدیر، و سرمایه گذار ) نظام سرمایه دارانه را باز تولید می کنیم، و به همین دلیل است که این کار برای ما خوشایند است. بلکه درست آن است که به زبان ژیژکی بگویم: ما پیشاپش می دانیم که نسخه تحریف شده ای از واقعیت به می رسد. ما پیشاپیش می دانیم که وقتی به دانشگاه می رویم به صورتی بار می اییم که سیستم را سرپا نگه داریم. به عبارت دیگر ما چنانکه ژیژک به پیروی از نظریه پرداز آلمانی پیتر اسلوتردایک می گوید: سوژه هایی کلبی مشرب هستیم. بنابرین به جای فرمول: انها می دانند چه کار می کنند، اما آن کار را انجام می دهند بنویسم آنها به خوبی می دانند که چه کار می کنند، اما هنوز آن کار را می کنند. در واقع آنچه در اینجا از چشم ما دور می ماند، نه واقعیت وضعیت، بلکه توهمی است که آن را می سازد. » (مایرس، 1385: 90-92)
در انتها ژیژک تفاوت خود و حلقه وابسته به او معروف به حلقه(لاکانی اسلونیایی ) را با سایر دیگر مارکسیست ها در تبین اید ئولوژی  و بت وارگی این گونه بیان می کند: از چشم انداز مارکسیسم غالب، دیدانداز ایدئولوژیک دید اندازی جزئی نگر است که کلیت مناسبات احتماعی را نادیده می گیرد، و حال آنکه، ((چشم انداز لاکانی )) ایدئولوژی یعنی کلیتی مبتنی بر امحای نشانه های غیر ممکن بودن آن. این اختلافات متناظر است با اختلافی که ایده فرویدی و مارکسی در باب  فتیش انگاری را از یکدیگر متمایز می کند:فتیش در نزد مارکسیسم شبکه بداشته مناسبات اجتماعی را پنهان می دارد، و حال آنکه فتیش در نزد فروید پنهان کننده کمبودی است (اختگی ) که شبکه نمادین برگرد ان منعقد می شود. (ژیژک، عینیت ایدئولوژی، 1389: 104 ) و هدف نقد ایدئولوژی نیز عبارت است از رد این محیطیت، و افشای فرد بورژوا در پشت سر آن کلی ؛ «  افشای صورت بهره کشی سرمایه ای در پشت سر حقوق عام بشری ؛ افشای مناسبات تاریخا معین و محدود خویشاوندی در پشت سر ((خانواده تک هسته ای )) به مثابه یک ثابت مافوق تاریخی و هکذا. »  (همان 105)
 
 
فهرست منابع
•    اسپرینگز، توماس: فهم نظریه های سیاسی، فرهنگ رجایی،تهران، انتشارات آگه، سال 1387
•    برلین، آیزا: کارل مارکس، رضا رضایی، تهران، نشر ماهی، سال 1387
•    میلر، پیتر: سوژه، استیلا و قدرت، نیکو سرخوش، افشین جهان دیده، تهران، نشر نی، سال 1388
•    پامر، دونالد: نگاهی به فلسفه ( سبک کردن بار سنگین فلسفه )، عباس مخبر، نشر مرکز، سال 1388
•    دالی، گلین: گشودن فضای فلسفه، مجتبا گل محمدی، تهران، گام نو، سال 1385
•    ژیژک، اسلاوُی: گزیده مقالات: نظریه، سیاست، دین، مراد فرهادپور، مازیار اسلامی، امید مهرگان، تهران، گام نو، سال 1389
•    ____: عینیت ایدئولوژی، علی بهروزی، تهران، طرح نو، سال 1389
•    ____: وحشت از اشک های واقعی، فتاح محمدی، زنجان، هزاره ی سوم، سال 1388
•    ____: آنچه همیشه می خواستید درباره لاکان بدانید (اما می ترسیدید از هیچکاک بپرسید، مهدی پارسا، تهران، گام نو، سال 1385
•    ____: لاکان به روایت ژیژک، فتاح محمدی، زنجان، نشره هزارهی سوم، سال 1390
•    ____: هنر امر متعالی مبتذل، مازیار اسلامی، تهران، نشر نی،  سال 1386
•    ____: به برهوت حقیقت خوش آمدید، فتاح محمدی، زنجان، نشر هزاره ی سوم، سال  1388
•    ____: سینما به روایت ژیژک، سعید نوری، تهران، روزبهان، سال 1389
•    ____: امر واقع لاکانی، مهدی سلیمی، تهران، انتشارات رشد آموزش،سال 1390
•    ____: از نشانگان خود لذت ببرید !، فتاح محمدی، زنجان، نشره هزاره ی سوم، سال 1389
•    ____: کژ نگریستن، مازیار اسلامی، صالح نجفی،تهران، رخ داد نو، سال 1388
•    لاکلائو،ارنستو، ژیژک، اسلاوُی، در ستایش پوپولیسم، محمدی ایزدی، عباس ارض پیما، تهران، رخ داد نو،سال  1388
•    کولاکوفسکی، لشک: جریان های اصلی در مارکسیسم (عصر طلایی)، عباس میلانی، تهران،  آگاه، سال 1386
•    مایرس، تونی: اسلاوی ژیژک، فتاح محمدی، زنجان، نشر هزاره ی سوم، سال 1385
•    مارکس، کارل: سرمایه (نقدی بر اقتصاد سیاسی )، حسن مرتضوی، تهران،  انتشارات آگه، سال 1388
•    و.وود، آلن: کارل مارکس، شهناز مسمّی پرست، تهران، ققنوس، سال 1387
•    هگل، گئورک ویلهلم فریدریش: پدیدار شناسی جان، باقر پرهام، تهران، انتشارت کندکاو، سال1390
•    هگل، گئورک ویلهلم فریدریش: خدایگان و بنده، حمید عنایت، تهران، انتشارات خوارزمی، سال 1387
•    موللی، کرامت: مبانی روانکاوی (فروید- لاکان)، تهران، نشر نی،سال 1387
•    هومر، شون: ژاک لاکان، محمدعلی جعفری، سید محمد ابراهیم طاهائی، تهران، ققنوس، سال 1388

 این یادداشت  در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ و نشریه «فلسفه نو» انتشار می یابد.

کیانوش دل زنده: kianooshdelzendeh@yahoo.com
 

 


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 توسط شهاب تقی پور | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» چند قدم مانده به آپریل
» قسمتی از مقاله "از خودبیگانگی هگلی از خودبیگانگی ما از ژیژک" نوشته کیانوش دل زنده

قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبمستر

بازی آنلاین

دانلود

دانلود نرم افزار

بازی آنلاین فلش

بازی آنلاین

بازی

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

دانلود

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

سئو

بهینه سازی سایت

طراحی سایت

طراحی وب سایت

قالب وبلاگ

موسسه بیان

عکس

Hossein Karamian

Mohammad Fazlali

سئو

بهینه سازی

ارتقا پیج رنک گوگل

سوالات نهایی خرداد

بازی آنلاین

بازی

دانلود

دانلود

دانلود نرم افزار

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

سابقون

شهدا زیاران

خاطرات شهدای زیاران

سورس گذر

آموزش برنامه نویسی